ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

آن زمان...

... آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.... زمانی که ...
28 مهر 1392

ورود به 18 ماهگي...

ابولفضلم....شيرمردم                    ... ورودت به ۱۸ ماهگي مبارك...               بعضی وقت ها اتفاقات روزها و تاریخ ها را به یاد ماندنی میکند!.. در زندگی هر کس از این تاریخ ها زیاد است. ولی شاید در زندگی یک مادر روزی که فرزندش متولد میشود زیباترین روزها باشد. ۲۶ هر ماه این اتفاق خوب را دوباره مرور میكنم...وسرشار ميشوم  از شوق مادري..                     پسركم..  هرگز آن لحظه که برای اولین بار تو را در آغوشم نهادند فراموش  نمیکنم . هرگز آرامشی را که با در آغوش کشیدنت تجربه کردم فراموش  نمیکنم.    الان ...
26 مهر 1392

پسرم...

پسرم...   آرزویم این است که بهاری بشود روز و شبت   که ببارد به تمام رخ تو ، بارش شادی و شعف   ومن از دور ببینم که پر از لبخند است ،     چشم و دنیا و لبت       ...
24 مهر 1392

عشقمی...

  گفته بودی كه چرا محو تماشای منی آنچنان مات كه یكدم م‍‍‍‍‍‍ژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی...     ...
17 مهر 1392

روز جهاني كودك

        تو وصل بودی به بهشت و من وصل شدم به تو... بهشت کشیده شد به زیر پاهایم...                                   روزت مبارك پسر نازمامان....                            ...
16 مهر 1392

به ياد گذشته...

  سلام شیرین عسل مامان..        این روزها حسابی شیطون شدی و وقت هیچ كاری واسه مامانی   نمیزاری گلم...     روزهاي عمرمون داره به سرعت ميگذره.. انگاري همين ديروز بود كه يه   فرشته ۲ كيلو و ۶۰۰گرمي  گذاشتن تو بغلم و گفت   تويي مادرش..   .واي كه ترس تموم وجودم و گرفت اگه مادر خوبي نباشم..   اگه لايق اين مادري نباشم...     به شكرانه دادن اين فرشته به خدا  قول دادم مادر  خوبي باشم   و ا ز دل و جون مادري كنم...     گاهي كه دلم از زمين و زمان پره ...شروع ميكنم به نق زدن و بهانه و  ...
14 مهر 1392
1